سیاه وسفید

تجربیاتی که من در سفرهام بدست اوردم بیشتر بدرد کسانی میخوره که متاهل و بچه دار هستند پس ار مجرد هستید و یا اینکه دنبال هتل های لوکس و مراکز خرید شیک میگردید  اینجا چیزی بدرد خوری پیدا نمیکنید  ولی اگر برعکس بچه دارید و میخواهید اقتصادی سفر کنید چرا میتونید از نوشته های من بنا به سلیقه تون استفاده کنید

معمولا ما بچه دار ها اولین گزینه انتخابی مون برای مسافرت خارجی تور هست ..خوب دلیلش اینه که نمیشه حالا با دوتا بچه  دنبال جاهای تفریحی بگردی ... که البته اگر  اشنایی با زبان داشته باشی واقعا احتیاجی به تور نیست  و میتونید از قبل همه اطلاعات مورد نیاز رو از  تو سایتها و بلاگ ها پیدا کنی  و با برنامه ریزی سفرتون رو اغاز کنید  برای این کار هم میتونید مستقیما به سایت هتل مورد نظرتون برید و عضو بشید معمولا وقتی خودشون افر بزارن حتما براتون ایمیل میزنند و شما میتونید هتل تون رو خیلی ارزونتر رزرو کنید و  همینطور وقتی چند ماه زودتر  رزرو کنید  قیمتها براتون کمتر میافته ...

ولی با این همه تعاریف ما هم چون  دیر به فکر افتادیم سراغ یکی از همین تورها رفتیم و  تور 10 شب به مقصد بانکوک و پاتایا  رو خریداری کردیم اینو بهتون بگم  که خیلی  به این اژانس هااعتماد نکنید چون خیلی هاشون اصلا نمیدونند که کجا مسافر رو میفرستند   حالا دلیل این حرفمو براتون بعدا میگم ....

وقتی که به بانکوک میرسی چیزی که خیلی اول تو ذوقت میخوره ترافیک وحشتناکی که داره یعنی اگر درست برنامه ریزی نکنید   تموم وقتتون در ترافیک هدر میره و دیگه در مورد هتل   هست این بر میگرده به این که اومدی سفر که از فضای هتل و  استخر و سالن ورزشی و دیسکو  و لوکس بودن و غذاها استفاده کنی و یا اینکه اومدی سفر که به جاهای دیدنی و زیبا  بری و یه جای مناسب هم برای استراحت داشته باشی ؟

 این مورد کاملا شخصی هست ولی برای خانواده ما مورد دوم درست هست  علتش هم اینه که ما  در این مدت کوتاه مثلا ده روز حتی  فرصت نکردیم توی محوطه هتل قدم بزنیم  چه برسه به اینکه بخواهیم از استخر  و سالن ورزش و چیزهای دیگه استفاده کنیم و بعد  از دوبار انتخاب نادرست دیگه به این نتیجه رسیدیم این طور هتل انتخاب کردن پول دور ریختن هست  و فقط باید دنبال جای مناسب و ترجیحا" هم مرکز شهر بگردید.

هتلی که ما رفتیم هتل 5 ستاره امپریال بود که خیلی جای تمییز و عالی بود ولی همانطور که گفتم بعلت کمی وقت ما نتونستیم از امکاناتش استفاده کنیم و اشکال دیگه اش هم دوری به مرکز شهر و یا شاید بهتر بگم بازارهای معروف ونسبتا ارزون بود  که تا میخواستی بعد از گردش روزانه بریم به سمت این بازارها  بعلت ترافیک سنگین و مسیر طولانی و بعد اینکه بیشتره  مراکز خرید ساعت 7 تعطیل میشدند و متاسفانه نمیتونستیی به  موقع برسی .

وقتی که با تور سفر میریدالزاما" احتیاجی نیست با اآنها همه جا بری  چون  بیشتر جاهایی که اونها میبرن یا بازدیدش رایگانه یعنی اگر خودتون هم برید پولی پرداخت نمیکنید یا اینکه بدرد بچه ها نمیخوره  و وقت تلف کردن هست  خودتون برنامه ریزی کنید  والویت بندی کنید که از کجا شروع کنید  ...

مثلا یکی از جاهایی که تموم توریست ها رو توی شهر بانکوک  و پاتایا  میبرند و کاملا رایگانه  بازدید از کارخانه جواهر سازی هست که تموم ماشینها موظف هستن بعد از گشت روزانه توریست ها رو اونجا پیاده کنند که بازدیدی از طرز ساخت جواهرات هست و یک فیلم 15 دقیقه ای  در سالن سیینماشون نشون میدن و بعدش  یکی از  پرسنل اونجا شما رو همراهی میکنه و مرتب توضیح میده و شماهم میتونید خرید کنید  که خوب قیمتها تقریبا نجومی هست و صد البته زیبا  البته قیمت ارزان هم میتونید پیدا کنید ولی دیگه طلا و جواهر نیست  و بدل های شیکی هستند که قیمتشون درسته ارزونه ولی کمتر از طلا هم نیست!!!

 خوب این مکان جذابیتی برای بچه ها نداره  و درسته دیدن طلا و جواهر ات  روح بعضی از خانومها  رو نوازش میده  ولی   اینم بگم ها نداشتن قدرت خرید هم باعث افسردگی میشه  هااا...پس از خیر دیدن این مکان بگذرید که وقت هدر دادن هست و بچه ها هم لذت  نمیبرن و صد البته اقایون هم حوصله شون سر میره و بدتر از هم افسردگی  مزمن هم میگیرید...  البته این عقیده منه فردا نیاید بگید تو هنر شناس نیستی و از این حرفها ....

مدت زمانی رو که اینجا میتونیدصرف کنید  بهتره به هتل برید و استراحت کنید و نیرویی رو بدست بیارید که دوباره بتونید بچه ها رو حرکت بدید چون معمولا بازید از این کارخانه  بعد از گشت روزانه اغاز  میشه که بهتره  این زمان رو به استراحت  کردن بدهید  

ادامه دارد....

عکس در ادامه مطلب..


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٤ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط مریم بانو نظرات ()

خوب به سلامتی هنوز به سیزده نرسیدیم نحسی سیزده برامون از کانادا خبر اورد که بعد از 5 سال انتظار  همش پشم!!!!خنثیخوب حداقل تکلیفمون روشن شد که چی کاره ایم وباید چیکار بکنیم یا اینکه  حالا باید فکر کنیم که خوب حالا چیکار ه میخواهیم بشیم یا چیکاره باید.. ای بابا  بیخیال ....

اینجاست که یاد اون کارتون زمان بچگی میافتم که میگفت تنسی تاکسیدور شکست نمی خوره!!!! این یعنی باید بگردی و یه سوراخ دیگه برای ورود به کانادا پیدا کنیمنیشخند

تصمیم گرفتم  که سفر نامه هامو بنویسم البته  نه اینکه فکر کنید تموم دنیا رو گشتم همین نزدیکی ها  بیشتر برای اینکه ثبت بشه   یاد خودم بمونه و شاید راهنمای کسانی باشه که میخوان به اون منطقه  سفر کنند ...

پس منتظر اولین  سفرنامه من باشید ....چشمک

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱۳ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط مریم بانو نظرات ()

سال نو همه دوستای گلم مبارک انشالله سال خوبی رو در پیش داشته باشید و به ارزوهای قشنگتون برسید

علت اینکه مدتی نبودم این بود که درست وقتی من یک خانه تکانی حسابی کردم لوله مبارک شوفاژ در حمام ترکید و باعث شدکه علاوه بر حمام  اتاق خوابها رو هم بشکافیم و این چنین شد که منزل بنده تا الان هم پر از خاک و ماسه وسیمان وهر انچه که  فکرتون برسه هست و چون در این مملکت نزدیک تعطیلات عید  هر بلایی هم به سرت بیاد باید صبر کنید تا اخر سیزده و بعد ملت خرامان خرامان سر کارشون بیان  ما هم فعلا منتظر هستیم تا صنف شیرالات فروشی و و کاشی و سرامیک کارها تشریف بیارن تا بقیه بنایی رو انجام دهیم ....

ولی خوب این دلیل نمیشه که من هفت سین نچینم و بساط عید رو راه ندازیم ...

انشالله سال خوبی در انتظار همه تون باشه در ادامه یه عکس از هفت سینم براتون گذاشتم  ...اینم یه کار جدید  در سال جدید ...خندهچشمک


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٤ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ توسط مریم بانو نظرات ()

این روزها ,روزهای اخر ساله و همه یه جوری درگیرن و خوشبختانه این ترم  کلاسم برگزار نشد  اونم به خاطر ساعت انتخابی ام بود  و رفتم تو لیست انتظار  برای منهم  یه جورهایی بهتر شد  چون واقعااین روزها کارم زیاد تر شده ...کم رفت وامد کلاس رفتن ایمان رو داشتم ..کیان هم نوشتم کلاس زبان  , کیان رو همون جایی نوشتم که ایمان رو تقریبا 7 سال قبل بردم  و نتیجه خیلی خوبی گرفتم  چرا که الان مثل یک نیتیو حرف میزنه و میدونم اگرررررررررررررر البته میگم اگر خدا  بخواددددددددد این پروندهای فسیل شده ما توی اداره مهاجرت کانادا تکونی بخورن و ما راهی بشیم میدونم که ایمان  مشکلی نداره و از این بابت خیلی خوشحالم  و کیان هم نوشتم و برای این کار  دیگه مهد نمیبرمش  به خاطر اینکه ... دروغ چرا ؟ هزینه اش میزنه بالا و مطمن هستم اینجا خیلی از مهد براش بهتره خلاصه هفته ای دو روز هم میرم کلاس زبان  این فسقلیلبخند دیگه اینکه فعلا تو شیش و بش تشکیل پرونده دادن هستیم که دوباره یه فایل جدید باز کنیم یا نه؟از یه طرف میگن میخوان پرونده جدیدی ها  متوقف کنن قدیمی ها رو جلو بندازن ..دوباره میگیم ولش کن بابا  یه فایل جدید  باز کنیم ولی چون با یه شغل جدیده میگیم نکنه قبلی هم بزنه خراب کنه خلاصه درگیریم ..البته همه مدارکمون هم حاضر نشده ...خلاصه برای خودمون درگیری ذهنی درست کردیم اساسیمنتظر 

کم کم دارم خسته مشم چند ساله هی می خواهیم  بنایی کنیم  هی  میگیم بزار امسال هم بگذره  همه زندگیمون تحت تاثیر قرار گرفته ..ولی دیگه نمیتونم تحمل کنم ...اگه تابستون موفق بشم  که برم پیش مامانم که بازم نمیتونم بنایی کنم ولی اگر نتونیم ویزا بگیریم حتما یه بلایی سر این خونه میارم دیگه حالت خفقان بهم دست داده...

دیگه چه خبر؟! اهان گل پسر ما رو هم برده بودن مشهد با دوستاش حسابی خوش گذرونده بود و سرما خورده تحویلمون دادنعصبانی

امیدوارم که هر چه زودتر خبرهای خوبی بشنوید گرجه این روزها گوش ما عادت به شنیدن خبر خوب نداره نگران

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ توسط مریم بانو نظرات ()

اینقدر دوره که وقتی میخوام به یاد بیارم باید به مغزم فشار بیارم ..هشت سال قبل بود یا شاید  هم ده سال قبل بود درست زمانی که داشتیم بساط عروسیشو راه میانداختیم و درگیر برنامه های عروسی بودیم جواب ازمایش هاشو گرفت ..خودم باهاش رفته بودم بیمارستان و وقتی  دکتر متخصص خواست منو ببینه  اولین سوالش این بود که با بیمار چه نسبتی دارید  بهش گفتم برادرمه  یعنی تنها برادرمه ..وبرام توضیح میداد که ایشون گلبولهای سفید خونشون از حد معینی خیلی بالاتر هست و این به این معنا ست که بیماری cmlدارند...من نه اسم این بیماری رو شنیده بودم  نه میدونستم  چی هست؟! ولی از قیافه دکتر میشد فهمید که اوضاع جالبی نیست ... دستور دادن نمونه برداری کنن  از مغز استخوان..تازه فهمیدم که تنها برادرم دچار سرطان خون شده  ...اینقدر به درگاه خدا زار زدم و گریه کردم که چرا؟ ای خدا بزرگیت رو شکر  این یه دونه برادر هم به من ندیدی  و ..جالبه اولین سوالی که به ذهنت میرسه ازش میپرسی؟ چرا برادر من ؟ چرا ما؟ ... چرا؟چرا؟وچرا؟؟!

جرات نکردم به مادرم و پدرم بگم  فقط سه نفر میدونستند من وهمسرم و خانومش ...  هر چی متخصص مغز و استخوان بود رو رفتیم و چه لحظات و دوران سختی رو داشتیم ... و وقتی میری و میبینی چقدر ها مثل تو هستن انگار اروم میشی احساس میکنی تنها نیستی  احساس میکنی میتونی حرف بزنی و گوش شنوایی برای درد تو هست احساس میکنی میفهمند تو چی میگی .حسش میکنن ...همش از درد حرف میزنی ودرد ودرد ودرد... ولی این بغض هیچوقت رهات نمیکنه...هیچوقت ....احساس میکنی یه قسمتی از قلبت کنده شده هیچ چیز خوشحالت نمیکنه نمیتونی بخندی نمی تونی ارامش داشته باشی ..

از اون روزها سالها میگذره..خدا رو شکر خودش روحیه خوبی داره وبا  دارو کنترول میشه  ولی دلم برای مظلومیت برادرم و امثال  برادرم  دلم آتیشه که هیچ امکاناتی براشون نیست و دارو شون رو توی  این اشفته بازار با این قیمتهای سرسام اور با هزار بدبختی باید تهیه کنن . بهای سنگینی رو برای سلامتشون بپردازن بدون اینکه این دولت فخیم و محترم فکری برای این عزیزیان بکنه غیر از این که سالی یکبار سمینار بزارن و در مورد روبان قرمز و سیاه توضیح بدن(اشاره به نوع سرطان که معمولا بارنگ روبان مشخص میشه)...

اگر جایی صندوقی رو برای حمایت این عزیزان دیدید حتما کمک کنید  همه فکر میکنن خیلی از این درد فاصله دارن همه فکر میکنن این اخبار برای دیگران هست و وقتی میشنوی عزیزت گرفتار شده شوکه میشی..باورت نمیشه  که یه روز برای خودت اتفاق بیافته ....به جای نذر شله زرد و قیمه برای این عزیزان نذر کنید و پولشو به این سازمانها و افرادی که میشناسید بدید  و براشون عمر بخرید و این واقعا درسته که سرطان غیر از درد خرج هم دارد......

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱٧ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط مریم بانو نظرات ()

پارسال همچین روزی بود که مامان و خواهرم ایران رو برای همیشه ترک کردند  باورم نمیشه که یکسال شده که ندیدمشون البته دیدن که به لطف تکنولوژی از توی اوو صورت میگیره و بهتره بگم در اغوش نگرفتمشون مخصوصا مادر نازنینم که دلم براش پر میکشه ....شاید این حرفها برای خیلی از دوستای قدیمی ام  حرف جدیدی نباشه ....

الان دوسال هست که پدرم برای همیشه ما رو ترک کرده ..هنوز رفتنش باورم نشده بود که دعوای خواهر کوچکم سر ارث و میراث پدری زندگی رو برای مادرم  و همه ما مشکل ساخت و خاله نازنین از سوئد دست مامان رو گرفت وبه همراه نیلو از مهلکه نجات داد  تا کمتر مورد ازار و اذیت خواهر و اقوامی که از پدرم ارث میبردن بشه براشون خوشحال بودم و هستم که جون خودشون رو برداشتن و رفتند ولی دلم پر میکشه برای در اغوش گرفتن مادرم و بوییدنش و تنها دلخوشی ام شده که اونها رو از این پنجره کوچک نگاه کنم و وقتی اشک تو چشام جمع میشه موضوع حرف رو عوض میکنم که بغضم نشکنه.......

 باورم نمیشه با رفتن پدرم همه چیز فرو ریخت ...دوستی ها رنگ عوض کردن دستها رو شد برای مال دنیا حریم ها شکسته شد و.... ونمیدونم منم تغییر کردم دیگه اون مریم دوسال پیش نیستم خیلی راحت نمیخندم  هیچ چیز ارومم نمیکنه احساس خیانت از نزدیکترین عزیزت که دیگه تبدیل میشه به نزدیکترین دشمنت ارومم نمیکنه ..از اینکه چقدر مامانم اذیت شد نمیتونم دیگه ببخشمشون  دیگه بزرگواری و گذشت برام معنی نداره  .. نمیدونم چم شده سرم رو بلند میکنم و از خدا میخوام بهم کمک کنه که ببخشم بگذرم و فراموش کنم   بهش التماس کردم که خدا این کینه داره منو میکشه  کمکم کن ...اروم میشم ولی باز یاد غریبی مادرم میافتم اتیش میگیرم نه نمیبخشم و از خدا براشون بدترین ها رو میخوام ...اره منم تغییر کردم.....

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط مریم بانو نظرات ()

یعنی هر وقت من درس برای خوندن دارم کار برای انجام دادن دارم میام اینجا بست میشینم وهی از این وب به اون یکی میرم بعدشم خسته میشم بعد یادم میافته یه عالمه درس دارم تمرین دارم و احساس افسردگی بهم درس میده و دوباره بعد از یه دور کامل زدن توی خونه و ور رفتن با وسایل خونه دوباره میام اینجا میشینم و......گفتم براتون بگم بدونید چه خانومی هستم منیول

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٤ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ توسط مریم بانو نظرات ()

 

 

این یادداشت رو براى دوستانى نوشتم که در این مدت جسته و گریخته
می‌خواهند بدانند «آمریکا چه جور جایی براى زندگى است»، بعد از 7 ماه
زندگى در این مملکت با توجه به اینکه هنوز بطور جدى وارد تعاملات اجتماعى
نشده‌ام اما مشاهداتى داشته‌ام که تا حد امکان سعى کرده ام عمیق باشند؛
تا حدودى با زندگى مردم و دخترها و پسرهاى مجرد در لس‌‌آنجلس آشنا شدم،‌
با کسانى که تحصیل مى‌کنند، مهاجرت کرده‌اند، پناهنده شده‌اند، راضى
هستند، ناراضى هستند، خلاصه سعى کرده ام چیزی را از قلم نیندازم؛
امیدوارم برداشت اشتباهى نباشد؛ و یا حداقل چندان دور از واقعیت نباشد؛
------
سال‌هاى دور وقتى نوجوون بودم، همیشه مثل خیلی از نوجوونای دیگه رویای
خارج از ایران زندگى کردن رو داشتم، زندگى در هر جاى دنیا به غیر از
ایران، بطور مشخص‌تر زندگى تو ینگه دنیا رو آرزو مى‌کردم؛ تا اینکه وارد
دنیای کار و دانشگاه و آدم‌بزرگ‌ها شدم؛ بر حسب اتفاق بخاطر ضرورت شغلى
امکان سفر به چندین کشور رو پیدا کردم؛ از جنوب شرق آسیا تا جنوب اروپا؛
اقامت‌هاى کوتاه و بلندمدت؛ این سفرها علاوه بر درس‌ها و تجربه‌هایی که
به همراه داشت باعث تغییر رویاهای دوران نوجوانى من هم شد؛ دیگه شوق
زندگى خارج از ایران معنایی نداشت؛ همه جا به یک اندازه متوسط؛
پولدارترین تا فقیرترین اونها همه جا یک جریان تکرار مى‌شد به اسم زندگى؛
با تمام خوبى‌ها و بدى‌هاش؛ دیگه فهمیده بودم که به جاى مهاجرت به جایی
غیر از ایران باید به فکر مهاجرت به لایه های بیرونی خودم باشم؛ یاد
گرفتم که تمام لذت زندگى مستلزم نوع نگاه من به آن است نه شرایط و نه
مرزهایی که من رو احاطه کرده‌اند؛
اما از اونجا که دنیا پر از اتفاق‌هاى غیر قابل پیش بینی است یک روز در
اوایل ماه فوریه امسال متوجه شدم در جایی هستم که روزهاى خیلی دور آرزوشو
داشتم، آرزویی که مدت‌ها پیش جواب قانع کننده‌اى براى بى اهمیت بودنش
پیدا کرده بودم؛ زندگى در ینگه دنیا؛ اینبار اما با دلیلی متفاوت و بخاطر
یک ضرورت اجتناب نا پذیر ؛
چاره‌اى نبود باید می‌پذیرفتم؛
اولین مشخصه‌هاى زندگى آمریکایی تفاوت زیادی با تصورات قبلى من نداشت؛
فرودگاه‌هاى عظیم خیابون‌ها، پل‌ها و بزرگراه‌هاى حیرت انگیز، خونه‌هاى
بزرگ، فروشگاه‌ها و مال‌هاى پر زرق و برق، آدم هاى بسیار فربه تنبل، کار
سخت، رفاه زیاد، فردگرایی، خودخواهى، لبخند، ترس و احترام؛‌
اما این یک تصویر کلى است، یک تصویر خیلی کلی، واقعیت اما جایی بسیار دور
از این پنجره است، واقعیت مهاجرانی که هنوز بومى نشده‌اند؛ کسانى مثل من،
کسانى که به هر دلیلی زندگی آمریکایی را انتخاب کرده‌اند، من با توجه به
شناخت فعلى این طبقه‌بندى را براى این مهاجرین قایل شده‌ام؛

کسانى که براى تحصیل به اینجا آمده‌اند؛ که به نظر شرایطی مشابه یک زندگی
دانشجویی در هر جای دیگه دنیا دارند؛ اگر پولى داشته باشند که فبها و اگر
نه که خوب سختى‌هاى کار و تحصیل و مابقی قضایا؛

دوم کسانى که در ایران موقعیت شغلى مناسبى نداشته‌اند؛ به هر دلیل، ولى
مایل هستند که کار کنند و زندگى متوسطى داشته باشند، می‌توانند یک کار
معمولى با درآمد معمولى داشته باشند و در کنار آن یک زندگى معمولى را هم
اداره کنند، این گروه در ایران امکان داشتن یک زندگى معمولى را با داشتن
یک کار معمولى هرگز نمی توانستند داشته باشند؛ من فکر مى‌کنم این گروه
برنده هستند؛‌
سوم کسانى که عاشق زرق و برق و زندگى لوکس هستند و خودشان هم از پس این
زندگی بر می‌آیند، این افراد معمولا در هر جایی خوش مى‌گذرانند حتى در
ایران، و خوب البته اینجا خیلی براىشان بهتر است؛

بازندگان اما گروه چهارم هستند؛ این گروه در ایران وضعیت شغلى و جایگاه
اجتماعى خوبى داشته‌اند، احتمالا به همان نسبت زندگى یا بعبارتى وضعیت
اقتصادى خیلی درخشانى نداشته‌اند؛ اما یک آرامش نسبى داشته‌اند؛ این گروه
چنانچه به هر دلیل زندگى در آمریکا را انتخاب کنند باید از خیر پایگاه
اجتماعى خودشان بگذرند؛ باید بدانند که با آن سابقه کارى و دک و پز
اجتماعى اینجا برایشان تره هم خورد نمى‌کنند؛ تحصیلاتشان باید تکمیل شود
و سابقه کاریشان در ایران به هیچ دردی نمی‌خورد و باید همه چیز را از اول
شروع کنند؛ مثل ژاپنى‌ها؛ مثلا کسى که در ایران براى خودش کارى داشته و
اعتبارى داشته و دفتر و دستکى بهم زده بوده اینجا حداقل براى چند سال اول
باید با کارگرى بگذراند؛ و اگر توى ذوقش نخورد و انگیزه‌اش را براى ادامه
از دست ندهد می‌تواند تحصیل کند ، حالا بماند که با داشتن تحصیلات هم
همچنین تغییر فاحشی در زندگیش رخ نخواهد داد؛ این وضعیت برای مجردها و یا
زوج‌های جوان به مراتب راحت‌تر است اما هر چه ابعاد خانواده بزرگتر باشد
دردسر بیشتری در انتظار خواهد بود؛ به همه این دردسرها باید سختى دورى از
خانواده را هم اضافه کرد؛

اگر قرار بود براى دیگران نسخه‌اى بنویسم مى گفتم؛
اگر سرپرست خانواده هستید و به هر درى زده‌اید و به جایی نرسیده‌اید دست
زن و بچه را بگیرید و به هر کلکى هست خودتان را به اینور آب برسانید؛

اگر مسوولیتی ندارید و دلتان می‌خواهد خوش بگذرانید و افق و آینده‌اى
براى خودتان بسازید سعی کنید به هر کلکى هست پذیرشی از یکی از
دانشگاه‌های اینجا بگیرید و خودتان را به اینور آب برسانىد و بعد از
پایان تحصیلات با دست پر برگردید؛
اگر پول و پله زیادی دارید و نی‌دونید چطوری خرجش کنید معطل نکنید و
خودتان را به اینور آب برسانید و پول روى پول بسازید؛

اگر کار خوبى دارید و از آن مهمتر اعتبارى به هم زده‌اید و با دوستان و
خانواده‌تان خوشید و براى خودتان زندگى ساخته‌اید و دارید غم بنزین و
گندکاری‌های دولت و گرانى و قسط بانک و برنامه‌های بی سر و ته تلویزیون و
آزادى بیان و این چیزها را می‌خورید بنشینید سرجایتان و از زندگی‌تان تا
جایی که میتوانید لذت ببرید؛ اینجا همه اون سختى‌ها هست مضاف بر اینکه
خبرى از کار خوب و اعتبار و لذت بردن از همنشینی با دوستان و خانواده نیست
 
 
راستش این ایمیل رو امروز خوندم و برام جالب بود بدونم دوستانمون که مهاجرت کردند هم با این نظر موافقن...نظراتتون رو به اشتراک بزاریدنیشخند
نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢٢ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط مریم بانو نظرات ()


Design By : Pichak